X
تبلیغات
رایتل
بارون - هویت

هویت

درد و دل

Number:5

 

تو شهری که من زندگی می کنم‌

 

کمتر احساسِ وجود داره

 

کمتر شادی و محبت وجود داره

 

همگی خلاصه شدن تو زندگی ماشینی.

 

و یادشون رفته انسان اند و خودشون هم به ماشین تبدیل شدن

 

که هر روزه یه برنامه ی از پیش تعیین شده دارند

 

 و همگی یه راه و مقصد معیّن و تکراری!

 

و با این حال؛حتّی شهر منم وقتی بارون می یاد قشنگه!قشنگتر از همیشه!!

 

پری شب که بارون می یومد خیابونا هم با اون همه زمختی و

 

آسفالتِ سیاهشون دلربا شده بودند و انگار منو صدا می کردند 

 

 تا وسط همین آسفالتِ زمخت دراز بکشم.

 

 

 

و فقط نظاره گر اونها از پشتِ پنجره ی آشپزخونه بودم!

 

و درختِ جلوی خونه رو می دیدم

 

 که چه طور خودشو زیر این قطراتِ آسمانی شستشو می ده

 

تا فردا صبح با تنی طاهر و پاک به خورشید خانوم و پرنده ها و آدما سلام کنه!

 

می دونی همسفر حرفام؛

 

بارون هم با آدما حرف می زنه

 

خیلی قشنگتر و غم انگیز تر از چشمای اشک آلود یه انسان؛

 

صدای ریختنشون روی برگها.آسفالتِ خیابون.روی خاک.روی پشتِ بام و ......

 

وای خدای من!چلیک.چلیک.چلیک...................

 

و من آرامتر و ساکن تر از قبل و روحی بی قرارتر!!!

 

من اون شب نخوابیدم و نظاره گر رسیدن صبح به شهر بی روح بودم.

 

نمی دونم صبحا زود پا شدی یا نه!!

نمی دونم اگه صبح زود پا شدی تو جایی که تو زندگی می کنی صدا هست؟!!!

 

اصلاً گوش دادی تا ببینی صدایی هست؟!

 

یا مثل بقیه آدم آهنی ها سریع شروع به خوردن و پوشیدن و رفتن می کنی؟!!

 

تو این جا که من هستم و مثلاً زندگی می کنم!صدا هست.

 

صدای بوقِ ممتدِ ماشین ها.صدای سوتِ قطارها.صدای بلند شدن هواپیما.

 

صدای جاروی رفتگری که داره خیابونو با جاروی بلندش جارو می کنه!

 

ولی اون روز که بیدار بودم و عطر خاک خیس خورده بلند بود

 

به جای صدای تمام اینا یه صدای دیگه ای بود

 

-نه صدای بوق ماشینی.نه صدای سوت قطاری.نه صدای هواپیمایی

 

و نه صدای جاروی رفتگر محل!

 

صدا صدای پرنده ای بود که به شومی معروفِ!

 

آره صدای قار قارِ کلاغ ها بود.

 

آره تو شهری که من زندگی می کنم همه چیز عجیب و غریبه!

 

به جای قوقولی قوقوی خروس تو این وقت روز. صدای قار قار کلاغِ!

 

به جای محبت.نفرته!به جای دوستی.دشمنی! به جای عشق.خودخواهی!

 

به جای لبخند.اَخم!به جای شادی/غم!و به جای وجود.عدم!!!

 

با این حال خیلی جالب بود!همه کلاغ ها با هم شروع به قار قار کرده بودند

 

وتنها  چیزی بودند که سکوت صبح رو می شکوندند!

 

بنظر می یومد که همه مُردند یا مثل زیبای خفته!همگی به خوابِ ۱۰۰ساله رفته اند

 

و در این میان فقط من و کلاغ ها مانده ایم!!!

 

که کلاغ ها به شومی قار قار کنند و من فقط نظاره گر آنها باشم.

 

 

اما نه؛نور امید!

 

با روشن تر شدن هوا.همه چیز عوض شد.زندگی شروع شد

 

 و اولین ندای زندگی صدای جیک جیکِ گنجشک ها و ترانه ی بلبل ها بود

 

-چه صدای زیبایی-و بعد آدم هایی با روح های آهنی و قلب های نداشته 

 

و ایمانی ضعیف قدم به راه خشن زندگی و کار گذاشتند

 

و بعد صدای ماشین ها.قطارها و هواپیماهاو...... .

 

بخاطر دیر وقت شروع شدنِ بارون نتونستم یارو همراهِ قطراتِ بارون باشم

+نوشته شده در سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1385ساعت10:02 ق.ظتوسط صونا | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)