X
تبلیغات
رایتل
"سرود آفرینش" - هویت

هویت

درد و دل

 

"در آغاز، هیچ نبود،

کلمه بود،

و آن کلمه خدا بود"


و "کلمه"،بی زبانی که بخواندش،

و بی"اندیشه" ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

و با "نبودن"، چگونه می توان "بودن"؟

و خدا بود و با او عدم،

و عدم گوش نداشت.

حرف هایی هست برای "گفتن"،

که اگر گوشی نبود،نمی گوییم.

و حرف هایی هست برای "نگفتن"؛

حرف هایی که هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آرند.

حرف هایی شگفت،زیبا و اهورایی همین هایند.

و سرمایه ی ماورایی هر کسی،

به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

حرف های بی تاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بی قرار آتشند.

و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند.

کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند ...

اینان هماره در جستجوی "مخاطب" خویشند،

اگر یافتند،یافته می شوند ...

و در صمیم "وجدان" او آرام می گیرند.

و اگر مخاطب خویش را نیافتند،نیستند.

و اگر او را گم کردند،

روح را از درون به آتش می کشند

و دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.

و خدا برای نگفتن، حرف های بسیار داشت،

که در بی کرانگی دلش موج می زد و بی قرارش می کرد.

و عدم چگونه می توانست "مخاطب" او باشد؟
هر کسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هر کسی دوتاست،

و خدا یکی بود.

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، "هست" .

هر کسی را نه بدان گونه که "هست" ،احساس می کنند،

بدان گونه که "احساسش" می کنند،هست.

انسان یک "لفظ " است

که بر زبان آشنا می گذرد

و "بودن" خویش را از زبان دوست می شنود.

هر کسی "کلمه" ای است که از عقیم ماندن می هراسد،

.....

کلمه "هست" می شود.

در "فهمیده شدن" ، "می شود" .

و در آگاهی دیگری ، به خودآگاهی می رسد،

که کلمه در جهانی که فهمش نمی کند،

 

"عدمی" است که "وجود خویش" را حس می کند،

و یا "وجودی" که "عدم خویش" را.

 

و "در آغاز، هیچ نبود،

کلمه بود،

و آن کلمه،خدا بود".

عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند.

و خوبی همواره در انتظار خِرَدی است که او را بشناسد.

و زیبایی همواره تشنه ی دلی که به او عشق ورزد.

و جَبَروت نیازمند اراده ای که در برابرش به دلخواه رام گردد.

و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند.

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور،

اما کسی نداشت.

خدا آفریدگار بود.

و چگونه می توانست نیافریند؟

و خدا مهربان بود

و چگونه می توانست مهر نورزد؟

"بودن"،"می خواهد"!

و از عدم نمی توان خواست.

و حیات "انتظار می کشد"،

و از عدم کسی نمی رسد.

و "دانستن" نیازمند "طلب" است،

و پنهانی بی تاب "کشف"،

و "تنهایی" بی قرار "انس"

و خدا از "بودن" بیش تر بود،

و از حیات زنده تر

و از غیب پنهان تر

و از تنهایی تنهاتر

و برای "طلب" ،بسیار "داشت"

و عدم نیازمند نیست

نه نیازمند خدا، نه نیازمند مهر

نه می شناسد، نه می خواهد و نه درد می کشد و نه اُنس می بندد.

و نه هیچ گاه بی تاب می شود

که عدم، "نبودن" مطلق است،

اما خدا "بودن" مطلق بود،

و عدم، فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست،

و خدا "غنای مطلق" بود.

و هر کسی  به اندازه ی "داشتن هایش" ،می خواهد،

و خدا گنجی مجهول بود

که در ویرانه ی بی انتهای غیب،مخفی شده بود.

و خدا زنده ی جاوید بود

که در کویر بی پایان عدم، "تنها نفس می کشید".

دوست داشت چشمی ببیندش.

دوست داشت دلی بشناسدش.

و در خانه ای گرم از عشق،روشن از آشنایی،استوار از ایمان و پاک از خلوص،خانه گیرد.

و خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند.

زمین گسترد.

و دریاها را از اشک هایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد.

و کوه های اندوهش را

که در یگانگی دردمندش، بر دلش توده گشته بود،

بر پشت زمین نهاد.

و جاده ها را _ که چشم به راهی های بی سو و بی سرانجامش بود _

بر سینه ی کوه ها و صحرا ها کشید.

و از کبریایی بلند و زلالش،آسمان را بر افراشت.

و دریچه ی همواره فروبسته ی سینه اش را گشود.

و آه های آرزومندش را _ که در آن از ازل به بند بسته بود _

در فضای بی کرانه ی جهان ، رها ساخت.

با نیایش های خلوت آرام اش ،سقف هستی را رنگ زد،

و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد،

و رنگ "نوازش" های مهربانش را به ابرها بخشید،

و این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید.

و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد.

و عطر خوش یادهای معطرش را

در دهان غنچه ی  یاس ریخت.

........

سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند.

و تندرها فریاد شوق و شگفتی برکشیدند و:

باران ها و باران ها و باران ها!

گیاهان روییدند و درختان ،سر بر شانه های هم برخاستند.

و مرتع های سبز پدیدار گشت.

و جنگل های خرّم سر زد و حشرات بال گشودند ...

و پرندگان ناله برداشتند.

و پرندگان به جستجوی نور بیرون آمدند.

و ماهیان خُرد، سینه ی دریاها را پر کردند ...

و خداوند خدا، هر بامدادان،

از برج مشرق، بر بام آسمان بالا می آمد.

و دریچه ی صبح را می گشود.

و با چشم راست خویش،جهان را می نگریست.

و همه جا را می گشت و ...

هر شامگاهان با چشمی خسته و پلکی خونین،

از دیواره ی مغرب،فرود می آمد

و نومید و خاموش،

سر به گریبان تنهایی غمگین خویش،فرو می برد و هیچ نمی گفت.

و خداوند خدا،هر شبانگاه بر بام آسمان بالا می آمد.

و با چشم چپ خویش،جهان را می نگریست.

و قندیل پروین را برمی افروخت.

و جاده ی کهکشان را روشن می ساخت.

و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت،

تا در شب بیند و نمی دید.

خشم می گرفت و بی تاب می شد.

و تیرهای آتشین بر خیمه ی سیاه شب رها می کرد،

تا آن را بدرد و نمی درید.

و می جست و نمی یافت و ...

سحرگاهان، خسته و رنگ باخته، سرد و نومید،

فرود می آمد و قطره ی اشکی درشت از افسوس،

بر دامن سحر می افشاند و می رفت و هیچ نمی گفت.

رودها در قلب دریاها پنهان می شدند.

و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند.

و پرندگان در سراسر زمین،

ناله ی شوق بر می داشتند.

و جانوران، هر نیمه با نیمه ی خویش بر زمین می خرامیدند.

و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند.

و امّا ...

خدا همچنان تنها ماند و مجهول

و در ابدیت و بی پایان ملکوتش بی کس !

و در آفرینش پهناورش بیگانه.

می جست و نمی یافت.

آفریده هایش او را نمی توانستند دید، نمی توانستند فهمید.

می پرستیدندش امّا نمی شناختندش.

و خدا چشم به راهِ "آشنا" بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی

که در میان انبوه مجسّمه های گونه گونه اش

غریب مانده است.

در جمعیّت چهره های سنگ و سرد،

تنها نفس می کشید.

کسی "نمی خواست"،

کسی "نمی دید"،

کسی "عصیان نمی کرد"،

کسی عشق نمی ورزید،

کسی نیازمند نبود،

کسی درد نداشت ...

و ...

وخداوند خدا، برای حرف هایش،

باز هم مخاطبی نیافت!

هیچ کس او را نمی شناخت.

هیچ کس با او "اُنس" نمی توانست بست.

"انسان" را آفرید!

و این، نخستین بهار خلقت بود.

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1385ساعت11:46 ق.ظتوسط صونا | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)