X
تبلیغات
رایتل
حرف دل - هویت

هویت

درد و دل

 

 

این متن رو خطاب به نقاب و در جواب به او می نویسم که شاید به اندازه ی یک آنگستروم از شما بیشتر منو بشناسه.

کسی که همه ی زندگیشو نقاب شامل شده و مثل چتری در زندگیش سایه افکنده!به قول قمیشی:صبح ها که از خواب پا می شیم،نقاب به صورت می زنیم!نقابی که.....

ولی خوشحال می شم شما هم نگاهی بهش بندازین!

«من دلم برای زادگاه کودکی ام تنگ شده،زادگاهی با تمام خاطرات تلخ و شیرین در یکی از محلات قدیمی شهر؛که تو ذهنم، اون کوچه های تنگ و تو در تو،که یادمه وقتی شب ها می خواستیم بریم خونه از ترس اینکه یه هیولای ترسناک یا یه دزد بدجنس الان پشت اون یکی کوچه  ایستاده و منتظر اینه که الان به منو و خانواده ام حمله کنه،مثل بید به خودم می لرزیدم ،تداعی می شه!

به یاد شهری که تابستونها تو حیاطی که پدرم با شلنگ روی کاشی ها رو خیس می کرد،باغچه رو آب می داد و تمام حیاط رو بوی خاک خیس خورده می گرفت، می افتم.

هیییییییییییییییییم،چه بویی!

یادش بخیر،هنوزم عاشقشم.

آره همون حیاطی که شبهای خنک تابستون هر چهارتاییمون(من و سحر و با با و مامان)زیر لحاف، خواب هفت پادشاه و شاه پریون می دیدیم و از پلیدی های دنیا بی خبر .

یاد شهری که تو محله هاش با بچه ها بازی می کردم و سر دسته ی بچه های اون محل بودم و در بین همه ی اون بچه ها فقط من یکی دختر بودم(یه شیر دختر)!

یاد برف بازی کردنها!

یاد خانواده ای که خوب و خوش بودن و همه عالم قبطه ی این خانواده رو می خورد ولی حیف که چه زود گذشت و حیف که از چشم بدنظران دور نموند و خدا هم نخواست که خوشبختی شیرین و کوتاه ما بیش از این ادامه داشته باشه!

و زندگی من و یا بهتر بگم ما دگرگون شد.

الان در زادگاه من تکه ای از روحم به جا مانده!

روحی که هر لحظه به یادش اشکی در دیدگانم می نشیند و جز این مرا یارای دیگر نیست!

تا کی به این زجر کشیدن ها ادامه دهیم؟تا کی؟!

الان زادگاه من جز درد و رنج برایم ارمغانی ندارد،جز چشمانی گرگ صفت که هر لحظه آماده اند برای دریدن من و ما؟چیزی نمی بینم!

الان در زادگاهم که همه با آدم آشنا و هم زبان هستند و دوست؛

که جز تنهایی مادرم (روحم) چیزی نمی بینم!

از زادگاهم جز چند خاطره ی شیرین و کم رنگ و بسیار خاطره ی تلخ و ترسناک نمی بینم.

این است که دیگر این تبریز را نمی خواهم!

ولی باز هم خواستنی است،

                                                       وطن!!!»

من از تبریز قشنگم فقط یه خونه با دو تا باغچه ی بزرگ که بین این دو باغچه یه حوض چهار گوش بزرگ که توش پر آب زلاله (مثل قلب بچه ها )،با چهار تا گلدون،که هر کدوم تو یه گوشه شن یادمه!

می دونی آخرین خاطره ای که از اون خونه یادمه چیه؟

پلان آخر:

دو تا دختر بچه رو بالا پشته بومه یه خونه ی قدیمی نشستند و زل زدن به حیاط خونه،

ناراحتند از اینکه دارن اونجا رو ترک می کنن،و خاطرات خوش و کودکیشونو  دارن همون جا دفن می کنن واسه همیشه؛

و به هم قول می دن و عهد می ببندن که وقتی بزرگ شدن و خودشون پول در آوردن دوباره این خونه رو بخرن و بیان اینجا.

نقاب زندگی خیلی بد جنس تر از این حرفاست که تو می گی.

                                                                                     "همین"

 

+نوشته شده در سه‌شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1385ساعت07:53 ق.ظتوسط صونا | نظرات (8)

نظرات (8) نظرات (8)