سلام و درود؛
بالاخره ما هم مثل خیلی ها رفتیم که بریم !!!! دنبال کنکور بی شاخ و دم!!!!!
بله این آخرین متنی که برای یه مدت طولانی(حدودا 1 سال دیگه) می نویسم و اگه تا حالا این کارو به تعویق انداختم این بود که دلم نمیومد که بزارم و برم ولی خودتون که می دونید که نوشتن وبلاگ چه قدر وقت گیر هستو اعتیاد می یاره!!!!!!!!! (نترسید منظورم از اعتیاد،عادته ها!!!!)
امروز وقتی از دانشگاه می یومدم یه لحظه بوی یاس به دماغم خورد و ناخودگاه به یاد کودکی و خونه ی قدیمی و سنتی که توش زندگی می کردم افتادم؛
یاد حیاطی بزرگ، با یک حوض برگ در وسطش ،
یاد یه گوشه از حیاط که همیشه یه تخت چوبی اونجا افتاده ومنتظره اینه که تابستونا مزیین به فرشه بشه تا خانواده بعد از ظهر ها روش عصرونه بخورند و صبح ها صبحانه!
یاد یه دختر کوچیک افتادم که بعد از ظهر ها می رفت و از باغچه ی حیاطشون که همه چیز مرتبط کاشته شده بود، کلی سبزی می چید و به اتفاق دوستای هم سن و سالش برای همسایه ها تحفه میبرد! تا اونها هم تو شادی کودکانشون شریک بشن،
یاد بوته ی بزرگ یاس که به دیوار گچی تکیه داده و این بوته ی پیر، خونه ی خیلی از گنجشگ ها بود!
یادمه بوش همه جا رو می گرفت و خونه همیشه بوی لطیف یاس رو می داد!
امروز بعد سالها بوی آشنای خونمو احساس کردم،
"یادش بخیر"
* سعادت گذرانی در مزرعه خود،
جایی دور از غوغای سرسام آور و فضای ساختگی شهر
زندگی در کنار باغچه ای که انسان خود بلافصل از خاک آن برداشت کند،
همان قدر که برای بقای خود بدان نیازمند است،
باغچه ای در برابر و داشتن خانواده ای شاداب و ساده که تو را
در رسیدن به این شادیهای کوچک و بومی یاری کنند.
"توماس.ا.ادیسون"
در نهایت برای تمامی دوستانی که همیشه به من لطف داشتن و به یادم بودن آرزوی موفقیت و کامیابی دارم، و بهشون می خوام بگم که همیشه به یادتون هستم.
«به امید روزهای بهتر»



